دیشب خواب دیدم پسر یکی از سران قبایل آفریقایی شدهام که در شب سال نو، دور آتیش در حال رقص و پریدن و جستوخیزم..یهو از آسمون یه چیزی مثل رعدوبرق به زمین خورد ..زمین روشن و خدا از اون بالا پایین اومد و مهمونمون شد. گرسنه نبود. خواب بود دیگه! حالا فکر میکنم اگر آفریقا بدنیا اومده بودم ، این ساعت و این دم به چه میاندیشیدم ..؟ توی آینه که نگاه میکردم حالم چگونه بود؟ از موهای فرفری و تنوبدن قهوهای رنگم لذت وافر میبردم؟ محبوبم زنی با گردنبند استخوانی
برچسب:
نویسنده: آرمان صفری